تبليغاتX
** در گمنامی هم مشترکیم ای شهید ...تو پــــلاکـــــــت را گم کردی و من هــــــــــــویـــــــــتـــــــــــم را ** ای شهید ای تو شاهد معصوم

 

یک هفته در تب سوخت


و تو چه میدانی


سه ساله بود که پدرش آسمانی شد.


دانشگاه که قبول شد همه گفتند"با سهمیه قبول شده" ولی هیچ وقت نفهمیدند کلاس اول وقتی

 

 خواستند به او یاد بدهند که بنویسد "بابا" یک هفته در تب سوخت.

 

 

+ نوشته شده توسط عطر شهادت در چهارشنبه 1391/01/16 و ساعت 10:44 قبل از ظهر |

به چه می نگرید ؟!!



مگر شما در آن دور دست ها چه دیدید که هر چه می سوختید


نورتان بیشتر می شد



و من هر چه می سوزم دودم بیشتر !!



 

 
 

((اللهم عجل لولیک الفرج به حق مادرمون زهرا))

 

 
+ نوشته شده توسط عطر شهادت در جمعه 1390/06/11 و ساعت 1:49 بعد از ظهر |

 

بسم الله...

 

سلام دوستداران شهادت تشکر از لطفتون

 

که در نبود بنده عطر شهادت را تنها نگذاشتید

 

انشاالله اگر عمری باقی باشد دوباره خواهم نوشت...

 

به امید ظهور

 

یا علی

+ نوشته شده توسط عطر شهادت در شنبه 1390/05/29 و ساعت 4:19 بعد از ظهر |

 

 

امان از این زمونه از کی بپرسم اینو

 

کیا گرفتن از ما غیرت و مردیمون رو

 

بوی گناه گرفته شهر و دیارمون رو

 

بسته ریا به رومون درای آسمون رو

 

امان از این زمونه کلاس بی حیایی

 

یکی نمیگه خواهر حیا مگه نداری

 

داری پاتو رو خون پاک شهید میذاری

 

امان از این زمونه عشق شهادتم کو؟

 

نماز با صفا کو ؟ شور عبادتم کو؟

 

یادش بخیر شهرمون یه روزی باصفا بود

 

پیر و جوون عشقشون دیدن کربلا بود

 

چادر حجاب زن بود آبرو بود حیا بود

 

یادش بخیر یه روزی تو شهر کرمانشاهمون

 

مقدس و عزیز بود خون شهید برامون

 

 

خدایا خدایا دلتنگ شهیدانم

 

 

خدایا خدایا خجل از روی یارانم

 

 

((اللهم عجل لولیک الفرج به حق مادرمون زهرا))

 

+ نوشته شده توسط عطر شهادت در یکشنبه 1389/07/11 و ساعت 7:44 بعد از ظهر |

جمعه روز ولادت آقا امام رضا(ع) بود. گفتم رمز حركت آن روز، نام مبارك آقا

علي بن موسي الرضا(ع)باشد تا عيدي را شب ولايت بگيريم. تاچم‌هندي

بايد نزديك به بيست و دو كيلومتر مي‌رفتيم. احساس كردم روحيه‌ي بچه‌ها

خوب نيست. دنبال سوژه‌اي مي‌گشتم تا بچه‌ها را از اين حال و هوا بيرون

بياورم. زمزمه‌اي گرفتم كه نمي‌دانم از كجا به ذهنم آمد:


بگو ياعلي، غم‌هاتو از ياد ببر


بگو يا علي، بهشت و يك جا بخر


بچه ها هم اين ذكر را زمزمه كردند و خنده بر لب‌ها نشست. مزد ذكر آن

روزمان و عيدي اربابمان، پيكر مطهر سه شهيد بود. به مقر برگشتم. رفتم

مخابرات عين‌خوش تا به مقر تلفن كنم و بگويم سه شهيد با هويت كامل

كشف شده است كه اتفاق جالبي افتاد. مسئول بسيج عين‌خوش مرا ديد و

گفت: نذر كردم پنج كبوتر بدهم كه توي مقر، كبوتر حريم شهدا بشن. وقتي

وارد مقر شدم، همه چيز جور بود: سه شهيد، پنج كبوتر و شعر قربون

 كبوتراي حرمت.

 

 

چون چشم تو دل مي‌برد از گوشه‌نشينان


دنبال تو بودن گنه از جانب مــــــا نيســــت

 

((اللهم عجل لولیک الفرج))

 

+ نوشته شده توسط عطر شهادت در پنجشنبه 1388/12/13 و ساعت 11:17 قبل از ظهر |